تبلیغات
پسر ناشناس.......!پسری تنها در روزگار.......!تنها....
پسر ناشناس.......!پسری تنها در روزگار.......!تنها....

سرنوشت ننوشت اگر نوشت چه بد نوشت حیف که نمیشه اونو از سر نوشت


پست ثابت وب

              
سلام من این وب رو برای این گذاشتم که شما با نظر دادناتون منو راهنمایی کنین خیلی ممنون میشم از شما

هر چیزی یه بهایی داره بهای ورود به این وب هم گذاشتن نظره پس یادتون نره گذاشتن نظر از طرف شما باعث

مرهم دله منه (پسر ناشناس)با هر وبلاگ عاشقونه ای تبادل لینک میکنم منو لینک کنید بعد هم بهم خبر بدید تا 

لینکتون کنم این پست ثابته برای خوندن مطالب جدید برین پست پایینی دوستتون دارم از قلب بای


چهارشنبه 18 آبان 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

عشق...


به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید.

به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید.

به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.

به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!

سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

......

سخت است می نوش کسی دیگر بود...

شمع شب خاموش کس دیگر بود...

یک عمر در اغوش کسی دیگر بود...

بایاد کسی که دوستش می داری ...

سهم من از زندگی هیچ بود...

دل به هرکس خوش نمودم پوچ بود...

رنج غربت به تن خسته نشست...

دردتنهایی عمرم را شکست...

روزگارم برخلاف ارزوهایم گذشت.

8vm2pcx9z94xku9jc4z.jpg

من نه عاشق هستم...

ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من خودم هستم و ...

تنهایی و یک حس غریب ...

که به صد عشق و هوس می ارزد


یکشنبه 25 دی 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

من همونم





من همون تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم

 

تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم

 

من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم

 

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم

 

من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم 

 

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

 

من همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم

 

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات میخندم

 

من همون عاشق ترینم که اگه بخوای واست میمیرم

 

تو همون فرشته نجاتی که یه روز میای و نمیذاری من بمیرم

 

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

 

تو همون ماه و ستارم که با تو دیگه هیچی کم ندارم






یکشنبه 11 دی 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

پایان نظر سنجی اول وبلاگ!

ه نظر شما چند درصد از عشق ها واقعی اند؟
66.67 درصد
(10 رای)10-20
6.67 درصد
(1 رای)20-30
6.67 درصد
(1 رای)30-40
6.67 درصد
(1 رای)40-50
6.67 درصد
(1 رای)50-60
0 درصد
(0 رای)60-100
6.67 درصد
(1 رای)شرکت کنندگان15 نفر
طبق نظر ستجی ک انجام شد و 15 نفر در اون ثبت نام کردند معلوم شد ک فقط 0 تا 10 درصد از عشقای دنیا واقعی هستند!نظر سنجی جدید ب زودی بر روی وبلاگ

ممنون ک شرکت کردی 

پسر ناشناس

سه شنبه 29 آذر 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

دیگر از من چیزی باقی نیست !

دیگر از من چیزی باقی نیست ! خسته ام ، بغضم نمی شکند ، یادت به آتشم می کشد ، دیگر حتی قلم یاریم نمی کند تا دل پریشانم را به تحریر آورم ، کسی نیست تا به پای سخنم بنشیند ! پس به که گویم ؟! مگر همیشه نمی گفتند در این دنیای فانی هر کس همتایی دارد ؟! چه شد ؟ پس همتای من پـُــردرد در این آشفته بازار کیست ؟ از تو می پرسم ای خدا ...!

جمعه 25 آذر 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

داستان غمگین

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت
.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد
.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد
.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد
.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود
.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد
.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد
.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید
.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت
.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.



پنجشنبه 24 آذر 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

بدون عنوان!

میدونم که کاملا غیرعقلانیه، ولی چیزی رو که می بینی نمی تونی انکار کنی!!

شاید فقط و فقط نتیجه، حاصل انرژی مثبت میلیونها آدمی باشه که انرژیشون رو بدرقه این نامه کردن..

دوستان لطفا این متن رو تا انتها بخونید یقینا شما قلبا" قبول می کنید و این نامه رو هم ارسال می کنید.



" متن نامه "



به نام صاحب شانس



« با عشق و دعا همه چیزممکن است.»



"دوست من، با نگاه به این نامه شما ابتدا به یاد خالق عشق باشید و این نامه را زمانی که دریافت می کنید به آنچه دوست دارید دست خواهید پیدا کرد فکر کنید و کسی راکه دوست دارید و میدانید گرفتار است برای او با قلبتان برایش دعا کنید تا مشکلات او از طرف خدا به واسطه شما حل گردد و بعد یک اتفاقی که انتظارش را می کشید و حتی تصورش را نمی کنید برایتان اتفاق خواهد افتاد " برکتی از دعای آن دوست بیشتر برای شما خواهد رسید " این یک راز است.. راز بقای انرژی.. رازی که در فیزیک و متافیزیک به قانون بقای انرژی شهرت یافته است..



این نامه از روی شانش برای خوش شانسی شما فرستاده شده است نسخه اصلی علیرغمی که مدعی می شوند درکشورانگلستان می باشد، در ونزوئلا نزد یک دختر دانشجوی مکانیک به نام ماریا می باشد و ارسال کننده اصلی آن ماریا می باشد . و این نامه توسط یکی از مهندسین ایرانی که در یکی از پروژه های شرکت های ایرانی در آنجا مشغول به کار بود به صورت اتفاقی در یکی ایمیل کاری کار گاهی از دوست و همکار ونزوئلائیش دریافت شد و او نیز به همه دوستان خود که تعداد زیادی از آنها نیز در ایران بودند ارسال کرد و دوست به دوست به دست شما رسیده است .



این نامه تا کنون طبق اخبار رسمی ماکروسافت از 15 ماه گذشته تا کنون 49 باردردنیا به 9 زبان چرخیده است. و افرادی که نامشان در این نامه هستند همه دارای هویت واقعی می باشند .



شانس برای شمافرستاده شده است شاید در دور بعد نام شما هم به عنوان یکی از این افراد در این نامه قید شود ظرف مدت کمتر از سه روزپس از دریافت این نامه اخبارخوشی را دریافت خواهید نمود .



این شوخی نیست باارسال آن شما خوش شانسی خواهید آورد پول نفرستید، کپی ها رابرای اشخاص بفرستید که فکرمیکنید به شانس احتیاج دارند.این نامه را نگه ندارید.این نامه راظرف مدت 96ساعت ازدست شما خارج شود.



یک وکیل بلژیکی می گوید نود دو هزاریوربابت حق الوکاله ام دریافت نمود ولی احساس می کنم چون این زنجیرراشکستم آن را ازدست دادم .



درهمین حال دراسکاتلند یوهان کی می گوید به دلیل اینکه این نامه رابه جریان انداختم 3روز بعد توانستم در بزرگترین قرعه کشی هدیه بیمه عمر خود را قبل از موعد به ارزش یک میلیون دلار دریافت کنم.



در ایران شخصی به نام شیما حیدری می گوید زمانی که این نامه به دستم رسید ابتدا زیاد توجه ای نکردم ،آن روزها من کمی نگران، کم حوصله و وضعیت مالی زیاد مناسبی هم نداشتم و زمانی که این نامه به دستم رسید حدودا " اوایل ماه آگوست سال 2009 میلای بود که بعد از مدت ها ایمیلم را باز کردم زیاد توجه ای نکردم اول ، اما این نامه را خواندم و برایم جالب بود حتی تا اینقدر جالب بود که بار انرژی مثبت خاصی داشت برایم داشت من آن را برای کلیه دوستانم ارسال کردم و دو روز بعد آن فکر بکر و نویی به سرم زد و اولین کاری که کردم رفتم ایده خودم رو با ثبت یک DOMAIN ثبت کردم همین ایده و فکر را بعد از دریافت این نامه که بدستم رسید منتج به رونق خارق العاده به فعالیت های اقتصادی من شد که الان ارزش میلیونی بالایی دارد ، و حتی توانستم به خیلی از دوستانم نیز در این رابطه کمک شغلی و مالی کنم و من رو خیلی مشهور و ثروتمند کرد.



در این مورد خیلی افراد به این نسخه اعتقاد دارند و برایشان شانس آورده.



تینو یک نقاش معروف محلی هلندی می گوید من و شاگردانم آرزو می کنم یکبار دیگر این نامه دست ما بصورت اتفاقی برسد چون یکبار که رسید کار شانس بالایی برای من داشت و تونستم از این راه با خیلی از آأما در مورد کارم دوست بشم



به شرط آنکه شماهم به نوبه خود آن رابرای دیگران حداقل برای همه دوستانتان ارسال نمایید.



.حتماُ20 کپی بفرستیدو ببینیدکه ظرف مدت 4روزچه اتفاقی می افتد. این زنجیره از ونزوئلا شروع شدواین نامه از مارایا پیگیری وبه ژوهان مرد خیری در آمریکای شمالی نوشته است او دانشجوی مهندسی مکانیک است و شاغل . ازآنجاکه این کپی باید در سراسرجهان بگرددشماباید20کپی تهیه نموده وبرای دوستان وهمکارانتان بفرستیدپس از چند روزشمایک سورپریزدریافت خواهیدنموداین یک حقیقت است حتی اگرشمایک شخص خرافاتی نباشید. حداقل به این باور داشته باشید در آن نام ها و هویت هایی که وجود دارد قابل استناد و دسترس بوده و می توان با آنها مکاتبه نمود .و این موضوع را تصدیق کنند .



پال سینگ کارمنداداری یک بانک در نپال این ایمیل رادریافت نموده ولی فراموش کرد که این نامه راباید ظرف مدت 96ساعت ارسال کند.اوشغلش را از دست دادکمی بعد نامه راپیداکردو200کپی میل ارسال نمودوظرف مدت چند روزشغل بهتری بدست آورد.



بخوانید فقط پاک نکنید .دوست عزیزشما نیز میتوانید به جای کپی این نامه را به 21نفر از دوستانتان از طریق پست الکترونیکی ارسال کنید و شانس خود را امتحان کنید (یا کپی کنید وبه 30نفر که احتیاج دارند بدهید.)


یک پزشک فرانسوی که دوست نداشت نامش عنوان گردد می گوید من هر بار که این نامه به دستم می رسد برای دوستانم مجدد ارسال می کنم چون اعتقاد دارم خداوند هر چیزی را که وسیله خوبی قرار می دهد و در آن بدی وجود ندارد ما بندگان خوب باید به آن عمل کنیم.



به یادداشته باشید حتی اگر اعتقادی نداشته باشید این نامه بنا به دلایل خاص وعجیبی عمل می کند و برای شما بهترین چیزی را که در قلبتان آرزو می کنید به ثمر می آورد پس همین الان برای بیست نفر از دوستانتان ارسال کنید

جمعه 11 آذر 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

یه داستان گریه داره واقعی...

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ، بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...


ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد: خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


من شخصی رو دوست داشتم و دارم ، از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.


گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ، ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم


من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن ، عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی ، عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی ، عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری


اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت


پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشقه منو بزنه ولی من طاقت نداشتم ، نمی تونستم ببینم پدرم عشقه منو می زنه.


رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش می کنم بذار بره


بعد بهش اشاره کردم که برو ، اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست


عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی


بعد از این موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:


 


لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم ، منتظرت می مونم ، شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم


خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو(ب.ش)


 


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خوب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ، پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود ، رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد


 


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟   خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟    آغاز کسی باش که پایان تو باشد




بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است...




چهارشنبه 2 آذر 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

رابطهِ از دست رفته

تلاش برای زنده کردنِ یک رابطهِ از دست رفته,

مثل اینه که بخوای یه چای سردشده رو با ریختن آب جوش گرم کنی.

نه رنگش مثل اول میشه نه طعمش..!






دوشنبه 30 آبان 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

بیچاره پسرها

بیچاره پسرها اگه تیپ بزنن برن بیرون میگن با کی قرار داری؟

اگه لباسهای معمولی بپوشن میگن اصلا سلیقه نداری!

 اگه زیاد بگن دوستت دارم . میگن باز چه نقشه ای تو سرته؟

 اگه نگن دوست دارم میگن پای کس دیگه ای وسطه؟ 

اگه زیاد بهتون زنگ بزنن میگن اعتماد نداری!

اگه یه مدت زنگ نزنن میگن سرت خیلی شلوغه 

اگه تو خونه زیاد بخندن میگن لوس شدی 

اگه نخندن میگن چه مرگته عاشق شدی 

اگه شام بخوان میگن همش به فکر شکمتی

 اگه شام نخوان میگن چی کوفت کردی



یکشنبه 29 آبان 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

نوشته ای یه دل تنگ . . .

حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

 

 

 

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

 

 

 

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

 

 

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

 

 

 

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمیش پشتم شکست

 

 

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد

 

 

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 

 

 

عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

 

 

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است

 

 

 

در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

 

 

 

بعد ازاین با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

 

 

نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 

 

 

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 


درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

 


من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 

 

 

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

 

 

 

من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن

 

 

 

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

 

 

 

من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

 

 

روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

 

 

آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!

 

 

 

وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

 

 

ن


یکشنبه 29 آبان 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

عید غدیر مبارررررررررک!!!!!!!!!!

  فارغ از هر دو جهانم به گل روى على(ع)                از خم دوست جوانم به خم موى على‏

     طى كنم عرصه ملك و ملكوت از پى دوست‏              یاد آرم به خرابات چو ابروى على(ع)


سه شنبه 24 آبان 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

حرف دلم!!!!!!!

بالا و پایین پریدنم از شوق زندگی نیست!!!1

                            ماهی؟
          
                                                      روی خاک؟
                                                                                             چی میکند؟

سه شنبه 24 آبان 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()

یادم باشد . . .

یادم باشد


حرفی نزنم كه دلی بلرزد


خطی ننویسم كه آزار  دهد كسی را


یادم باشد كه روز و روزگار خوش است 


وتنها دل ما دل نیست


یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر  و جواب


دو    رنگی را با كمتر از صداقت نده

م
یادم باشد باید  در برابر فریادها  سكوت كنم


و برای سیاهی ها   نور بپاشم


یادم باشد  از چشمه  درسِِ خروش بگیرم


و از آسمان درسِ پـاك زیستن


یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد


باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند


یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن


به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان


یادم باشد زندگی را دوست دارم


یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان


بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود


زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم


یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی


كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد


یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم


یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس


فقط به دست دل خودش باز می شود


یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم


یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم


یادم باشد زنده ام


یادم باشد خواهم مرد روزی


شنبه 21 آبان 1390 توسط پسر ناشناس | نظرات ()



سرنوشت ننوشت اگر نوشت چه بد نوشت حیف که نمیشه اونو از سر نوشت

عشق...
......
من همونم
پایان نظر سنجی اول وبلاگ!
دیگر از من چیزی باقی نیست !
داستان غمگین
بدون عنوان!
یه داستان گریه داره واقعی...
رابطهِ از دست رفته
بیچاره پسرها
نوشته ای یه دل تنگ . . .
عید غدیر مبارررررررررک!!!!!!!!!!
حرف دلم!!!!!!!
یادم باشد . . .
پست ثابت وب

بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390

پسر ناشناس
دختر ناشناس

ورود انسان ها ممنوع
متفاوط باش
دل سوخته
مریم شرقی
عاشقانه

خط خطی های خاطرات
..............

كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد